|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از استاد بهروز یاسمی :: 2 غریبه آمده بود آشنا شود با من و از مسیر مقدر جدا شود با من به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند به درد بی دینی مبتلا شود با من خدای کودکیش را کنار بگذارد خودش خدا بشود یا خدا شود با من به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد ز قید کهنه عادت رها شود با من بدل به من بشود من بدل به او بشوم برای چند شبی جا به جا شود با من! برای معرکه گیری غریبه تنها بود در این مکاشفه می خواست ما شود با من خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود که باز وارد یک ماجرا شود با من * * * غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او دوباره وارد یک ماجرا شدم با او هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او برای آتش بازیش یک نفر کم بود به او اضافه شدم من دو تا شدم با او به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد که خود روانه راه خطا شدم با او * * * هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از مرحوم قیصر :: 2 حالا که نگاه می کنم دلم میسوزه که چرا در آرشیوم شعر از قیصر زیاد نیست. همین دو هفته پیش یکی از رباعیهاشو گذاشتم ولی بس نیست... بس نبود... نمی دونم چه باید کرد ولی حداقل الان می خوام دو سه تا کار از کاراش رو بذارم تا بخونین. باور کنین دلم داره می سوزه... نمی تونین بفهمین چرا ولی من قیصر رو از نزدیک میشناختم. خیلی دوستش داشتم... اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟ هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟ سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد --------------------------- قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! ----------------------------- دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچپچ کرد چکچک، چکچک......چکار با پنجره داشت؟! ----------------------------- این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد. ---------------------------- و گذشت روزهای استاد و گذشت و گذشت و گذشت و گذ... روحش شاد.
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
2
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |